بعد یک عمر عبادت، بالاخره دیشب خواب اولیاء رو دیدم.خواب دیدم در مجلسی ناآشنا هستم و چند خانم نورانی هم بودن که از همه پذیرایی میکردن.یک گوشه مظلومانه نشسته بودم که یکهو یک خانوم خیلی خانوم خیلی نورانی اومد طرفم و ازم پرسید: چیزی میخواهی؟گفتم نه خیلی ممنونم.رفت. اما چند لحظه بعد دوباره برگشت و پرسید خواسته ای داری؟گفتم مرسی نه تشکر.رفت اما باز هم چند لحظه بعدش برگشت و گفت: پول میخواهی؟گفتم نه خیلی ممنون.و برگشت و رفت.و در همون لحظه از خواب پریدم و اولین چیزی که گفتم لعنت به خودم و خاااااااک بر سرم بود.از صبح هی چشمامو میبندم که خانومه بیاد و بهش بگم آره، میخام، بخدا همه چی میخام.یعنی لعنت به زگیلی که در خواب، پررو بازی درمیاره و میگه چیزی نمیخاد.پ.ن:الان فقط دلم میخاد یجوری بشه که قدرتشو داشته باشم تا چند لگد از نوع وحشیانه اش، بزنم به ناکجاآباد خودم.برچسبها: تعبیر, خواب, اولیا
نوشته شده توسط زگیل خان در دوشنبه ۱۳۹۶/۰۸/۲۹ |
برچسب: نویسنده: میلاد نوری تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 5:24